دو ر می فا و بقیه سکوت
سکوت سکوتی که به هزار زبان در سخن است.
پاییز را بی نجوای باران گونه ی مضراب مشکاتیان عزیز سپری مکنیم.
هنوز ازخبر مرگش در حیرتم...
مشکاتیان بر آستان جانان سرنهاد و سر عشق را با نوایی بیداد گونه سرداد.
به یادش میخوانم:
"یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند
سرد
که گویی زمین همیشه شبی بی ستاره ماند....
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:53  توسط مریم مرادخانی
|
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...
تازه ترین اثر استاد محمدرضا شجریان بعد از حوادث اخیر
شعر : فریدون مشیری
برای دریافت فایل به سایت زیر مراجعه فرمایید
www.delawaz.blogfa.com
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:50  توسط مریم مرادخانی
|
بچههای قد و نیمقد از ماشینها پیاده میشوند و با گونههای گل انداخته و شاد، از اینکه روزشان را با بازی و تفریح خواهند گذراند، فریاد میکشند. به بچهها نگاه میکنم و گردشکنان، پی پیدا کردن تناقضی برای این کودکان میگردم، کودکان کار، کودکان تابستان. فصلی که بچههای مدرسه فرصتی برای تفریح پیدا میکنند، ولی بسیاری دیگر از این کودکان در این فصل کاسب میشوند و کار میکنند.
ظهرهای داغ تابستانهایی به خاطرم میآید که صدای بیامان بچههای فارغ شده از درس و مشق در کوچه و توپ پلاستیکیشان غوغا میکرد و خواب بعدازظهر تابستانی مردم را میشکست. تا پیداکردن یکی از بچههایی از جنس درس و تابستان زیرلب زمزمه میکنم: «ظهر تابستان است/ سایهها میدانند که چه تابستانی است/ ... کودکان احساس جای بازی اینجاست».
حبابهای اطراف استخر پارک کمکم روشن میشود و هیاهوی بچهها در فضای خنک پارک میپیچد.
• اجازه نمیدهم فرزندم کار کند
به پسر جوانی برمیخورم که با دستگاه کوچکش در حال تبدیل شکر به پشمک است. پشمک مثل الیاف باریک دور یک چوب کوتاه میپیچد و بعد میشود مثل یک تکه ابر، ابری که بچهها آن را میخورند و هلهله میکنند.
کنار هادی، همان پسر پشمک فروش میایستم تا به کاسبیاش بپردازد. اطرافش خلوت میشود از او درباره سن و سالش میپرسم، میگوید: «16 سال دارم و در هنرستان فنی درس میخوانم»، مطمئن میشوم دانشآموز است. انگار خودش هم میداند که راجع به چه مسئلهای میخواهم با او صحبت کنم، میگوید: «من فقط تابستانها کار میکنم، سه سال است با دستگاهی که پسرعمویم برایم خریده کار میکنم، چندان راضی به نظر نمیرسد، اما خوشحال است که نزدیک یک میلیون تومان پسانداز کرده و موتور خریده، خوشحال است از اینکه میتواند به پدرش پول قرض بدهد.»
دختر کوچکی به ما نزدیک میشود و میدانم که آمده از همان ابرهای سفید بخرد، منتظر میمانم تا پشمکش را بفروشد ...
از او درباره درآمد روزانهاش سؤال میکنم و اینکه وقتش را چگونه صرف میکند.
هادی میگوید: «20 تا 30 هزار تومان درآمد دارم و اکثراً صبحها فوتبال بازی میکنم و بعدازظهرها تا ساعت 12 شب در پارک کار میکنم».
از هادی درباره آینده و آرزوهایش میپرسم، دستان سیاهش را روی پیراهنش میکشد و میگوید: ادامه تحصیل میدهم، دوست دارم مهندس شوم، هیچوقت اجازه نمیدهم فرزندم کار کند ... .
به چشمان عمیق و باغیرت هادی پشمکفروش نگاه میکنم که شاید تنها دلخوشیاش موتوری است که به تازگی آن را خریده، لبخند میزند، لبخندی آمیخته با تلخی گزنده روزگار ... از او دور میشوم و دوباره به او نگاه میکنم، مشغول درستکردن پشمک میشود. تا ساعت 12 شب باید آنجا بماند و با اسکناسهای 1000 تومانی و 500 تومانی به خانه برود ...
• کار میکنم، خلاف که نمیکنم
از هادی دور میشوم، با خودم فکر میکنم پارک محل خوبی برای کار بچههاست. هادیهای زیادی توی پارک مشغول کارند.
پسر کوچکی حبابهای رنگی درازی را به سر چوبدستی بسته و در حال و هوای خودش مشغول پرسهزدن است. روی جدول کنار چمن مینشیند، به او سلام میکنم. رنگ پریده به نظر میرسد، پیراهن آستین کوتاه و شلوار پارچهای به تن کرده ظاهرش بسیار مردانه است.
اسمش رضاست با صدایی تحکمآمیز میگوید: «دانشآموز هستم و در تعطیلات تابستان کار میکنم. » دائماً میگوید: «کار میکنم، خلاف که نمیکنم».
او هم مثل هادی پولهایش را جمع میکند تا برای خودش سرمایهای دست و پا کند، جثه کوچک رضا به سختی چوبدستی بادکنکها را تاب میآورد. چهار سال است کودکان را میهمان بادکنکهای رنگی کرده، شادیهای بسیاری را به کودکان هدیه داده است.
رضا دوست دارد که در آینده فرزندش کار کند تا مرد شود ...
بچهای با مادرش به سمت رضا میآید، خوشحال میشود و بدون خداحافظی برای فروختن یک بادکنک از من دور میشود.
• امیدهای بزرگ در بستههای کوچک آدامس
توی پارک تا چشم کار میکند، پسر بچههایی هستند که هر کدام در پی مقصودی آمدهاند تا کاسبی کنند، تا به قول رضا مرد شوند. چقدر این روزها بهای مردشدن سخت شده است.
بعضی پولشان را جمع میکنند، بعضی مثل محمد کار میکنند تا خرج خانواده بدهند، محمد در مدرسه شبانه درس میخواند.
امیدهای بزرگی به بستههای کوچک آدامس او دوخته شده، خواهر کوچکش امیدوارانه منتظر برادر میماند. محمد دوست دارد یک روز بدون نگرانی توی پارک با دوستان هم محلهاش فوتبال بازی کند.
با خودم میگویم آرزوی محمد آرزوی چندان بزرگی نیست، اما به قول شاعر «... غم نان اگر بگذارد».
محمد میگوید: «خانم، کارکردن سخت است، اگر برای دل خودم کار میکردم، فقط یک سرگرمی بود ولی میدانم باید به خاطر خواهر کوچکم کار کنم ...»
پسرک آدامسفروش از اصرارهای خواهر شش سالهاش میگوید که دلش میخواهد یک روز با محمد به پارک بیاید، اما او نمیتواند هم کاسبی کند، هم مراقب خواهرش باشد.
محمد انگار حرفهای زیادی برای گفتن دارد، میگوید: «کلاس اول دبیرستان هستم، درسهایم را خوب میخوانم، چون دوست دارم در آینده در اداره کار کنم تا هیچوقت زیر آفتاب نباشم که دستفروشی کنم». از او میپرسم چه ساعتی کارت تمام میشود، میگوید: کار ما که ساعت ندارد، اما ساعت 8، 9 شب به خانه میروم چون مادرم نگران میشود. به دستان این بزرگمرد کوچک نگاه میکنم که سال پیش روی قبرهای پدران ما آب میریخته است.
میگوید: «سال گذشته در قبرستان آب روی قبرهای مردم میریختم، کار خوبی بود، مردم برای خیرات مردگانشان پول زیادی میدادند، اما امسال قبرستان خیلی شلوغ شده یک جورهایی کارم کساد شده بود، به همینخاطر امسال آدامس میفروشم ...».
×××
ماه نقرهای بر صفحه آسمان میدرخشد، باید به خانه برگردم، فکر میکنم شانههای نورسته این کودکان چقدر زیربار زندگی خم شده است، به خود فکر میکنم که چه کم طاقتم در برابر حرفهای این بچهها ... ادامه شعر سهراب را تا خارج از پارک بلند میخوانم:
ظهر تابستان است/ سایههایی بیلک/ گوشهای روشن و پاک/ زندگی خالی نیست/ دورهایی آوایی است که مرا میخواند/ ظهر تابستان است
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:16  توسط مریم مرادخانی
|
نمیدانم چرا هر وقت صحبت از شغل خاصی میشود، همه به یاد تمام شغلها و اصناف هستند. به جز کسانی که نوبرانههایی را بر چرخهای طوافیشان میگذارند و میچرخند. که هم چرخ زندگیشان بچرخد و هم ما را میهمان این نوبرانههای فصل بکنند. کسانی که زندگی را بر روی چرخهایشان صدا میزنند و خیلی وقتها ما خسته از روزمرگی و روزمرگیمان از کنارشان بیتفاوت رد میشویم، و گاهی حتی زیر لب غر هم میزنیم که با صدایشان آرامشمان را به هم ریختهاند و ... .
ولی وقتی واقعبینانه به آنها نگاه میکنم میفهمم طراوت در چرخشان موج میزند، آنها هم با فصل و میوهها چرخشان به روز میشود.
آخر آنها همین یکی دو روز بهار را میهمان خیابانهای شلوغ ما هستند، پستهها با پوستهای مرطوب صورتی، گوجهسبز با آن طعم دلنشین و این روزها آلبالو و چغالهبادامهایشان با چینش منظم چشم را مینوازد.
حتماً آنها را دیدهای، هر 20 قدمیات یکی از آنها با چرخهای یکرنگ و یک جورشان تو را میخوانند، هرچند این چند روز هوای برفی و بارانی حسابی بساطشان را به هم ریخته، آخر آنها با فروش 100 گرم از میوههایشان به من و تو، صدها هزار بار چشمانشان از شادی برق میزند.
شاید این همان شرافتی باشد که خیلی از ما حرفش را میزنیم. خیلی دیگر با آن زندگی میکنند و هر روز و هر روز آن را میبینند و همیشه همراهشان است ...
در یکی از همین روزها، خیابان شلوغ شهر را به امید پیدا کردن بساط نوبرانهفروشان زیر پا میگذارم، باران به شدت خودش را بر سر و روی مردم میکوبد، ولی مصرانه در پی یافتن آنها میروم، تا اینکه بالاخره پسری جوان را فرو رفته در کت رنگ و رو رفتهاش کنار چرخش پیدا میکنم، تردید دارم باب گفتوگو را با او باز کنم یا نه؟ نمیخواهم با خودش فکر کند توی زندگیاش سرک میکشم، کمی منتظر میمانم. مشغول روشن کردن چراغ زنبوریاش میشود.
نزدیکتر میروم اول خوشحال میشود، چراکه فکر میکند میخواهم چیزی از او بخرم ولی وقتی خودم را معرفی میکنم جا میخورد ولی قبول میکند که حرف بزند.
کنار چرخش ایستاده و میگوید: 23 ساله و اهل یکی از روستاهای ابهر میباشم. از او درباره کارش سؤال میکنم میگوید: چند سال است که این کار را شروع کرده. ابتدا قدیمیترهای روستا به خاطر اینکار به زنجان آمدند، و حالا نوبت ما جوانهاست.
این جوان 23 ساله همزمان با پاسخگویی به مشتریانش به سؤالاتم هم جواب میدهد. او میگوید: دوست داشتم شغل ثابتی داشته باشم، اما بیکاری مرا به سوی این کار سوق داده است.
در ادامه از او میپرسم که شبها را کجا میگذارند، میگوید: چرخها را در گاراژ مسافرخانهای میگذارم و خودم نیز آنجا میمانم.
میدانم تمام این نوبرانهفروشان اهل یک شهر هستند. فروشنده جوان هم گفته مرا تأیید میکند و میگوید همه ما اهل یک روستا هستیم. کمکم سرش شلوغ میشود، و من هم میروم تا هم صنف دیگرش را پیدا کنم.
کمی آن طرف یک چرخ دیگر مثل چرخ آن جوان 23 ساله را میبینم، زیر باران کز کرده است، جلوتر میروم بعد از معرفی خودم میگوید: 24 ساله و متأهل هستم و یک سال است که این کار را شروع کردم، از میوههایی که میفروشد میپرسم و میگوید: میوههایمان را از شیراز و ساوه میخریم.
او درباره زندگیاش میگوید: به اصرار خانوادهام ازدواج کردهام وی معتقد است در خانوادههای طبقه پایین باید فرزندان به آرزوهای پدر و مادرشان جامه عمل بپوشانند. میدانم که چقدر برایش حرف زدن از مشکلات و زندگیاش سخت است.
از اینکه باید شبی 1000 تومان برای کرایه چرخش بدهد و شبی 2500 تومان برای اینکه فقط و فقط آنجا بخوابد، باید پول پرداخت کند.
میوههایش را مرتب میکند و به آسمان بارانی نگاهی میاندازد و میگوید: علاوه بر سد معبر چند روزی است که باران و برف هم باعث کسادی کارمان شده است.
از روند کارشان میپرسم و میگوید: کار ما فروش میوههای فصلی است مثل پسته، فلفل و ... اما در کل از فروش هیچکدامش راضی نیست، میگوید به خاطر کارم سه هفته یک مرتبه برای دیدار خانوادهام به ابهر میروم.
او در ادامه میگوید: همه با هم در یک مسافرخانه زندگی میکنیم، به خودم نهیب میزنم که یک روز با آنها زندگی کنم. ولی میدانم برایم امکانپذیر نیست.
او و چرخ و میوههایش را زیر آسمان بهار و بارانش تنها میگذارم تا شاید در فصلی دیگر با میوهای دیگر او را ببینم، او را با دستانش تنها میگذارم تا دسترنج آمیخته با شرافتش را برای خانوادهاش بفرستد. این شاید قصه همین نوبرانههاست.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 10:31  توسط مریم مرادخانی
|
بیست و دومین جلسه معرفی و بررسی کتاب گروه کلیات در گرماگرم عصر تابستانی برگزار شد. «مقدمهای بر مدیریت کیفیت فراگیر، درسهایی از تجربه ژاپنی» عنوان کتابی بود که در آخرین نشست تابستانی این گروه به بوته نقد گذاشته شد.
این کتاب شش فصلی جزوه درسی کاتسو توشی آیانو میباشد که توسط رضا یوسفی تألیف و ترجمه شده است.
دکتر افضلی، یکی از اعضای گروه کلیات در آغاز نشست، به معرفی کتاب و نویسنده ژاپنی آن پرداخت و گفت: این کتاب، درسهایی از آیانو است. وی یکی از نظریهپردازان مشهور در زمینه مدیریت کیفیت میباشد.
افضلی در ادامه با بیان اینکه آیانو در سال 1949 متولد شده است اظهار داشت: وی در حال حاضر استاد دانشگاه توکای ژاپن و یکی از فعالان بخش مدیریت تجاری است، آیانو دکترای خود را از دانشگاه ایالتی نیویورک دریافت کرده و در عرصه مهندسی مدیریت یکی از تئوریسینهای مشهور به حساب میآید.
این عضو گروه کلیات، درباره مبحث مدیریت فراگیر گفت: این موضوع امروز به عنوان فلسفه مدیریتی مطرح شده و از اواخر قرن 20 و اوایل قرن 21، به جد در منابع علمی مورد توجه قرار گرفته است. وی در ادامه نشست با اشاره به مرور منابع علمی در این زمینه بیان کرد: حدود 600 عنوان کتاب به زبانهای مختلف در این زمینه به چاپ رسیده و در طی هشت سالگذشته نیز 29 عنوان کتاب به زبانفارسی منتشر شده است که از این تعداد شش عنوان ترجمه و بقیه تألیف و ترجمه بوده است.
افضلی وجه مهم این کتاب را در ارتباط مستقیم مؤلف و مترجم کتاب با آیانو دانست. رضا یوسفی، مترجم کتاب دارای مدرک کارشناسیارشد مهندسی صنایع میباشد. او در حال حاضر مدیر مهندسی صنایع شرکت پارسسویچ است و دوره آموزشی TQM (مدیریت کیفیت) را زیرنظر کاتسو توشیآیانو در ژاپن طی کرده است.
• کتاب، حاصل فرصت یکماهه
یوسفی، که به عنوان مترجم در این نشست به معرفی دوباره کتاب پرداخت، گفت: این کتاب جمعبندی یادداشتها و نکتههای کلاس درس آیانو میباشد که از حالت جزوه درسی به یک کتاب تبدیل شده است.
این مترجم در ادامه در تشریح چگونگی ارتباط و حضور در کلاسهای آیانو اظهار داشت: در سال 2004 فرصت مطالعاتی یک ماههای با همکاری انجمن فارغالتحصیلان ایران و ژاپن فراهم شد و به مدت یک ماه زیرنظر آیانو به فراگیری مدیریت کیفیت با رویکرد تولید (TQM) پرداختیم.
یوسفی درباره کتاب گفت: فصل اول کتاب به لحاظ کشش مخاطب دارای اقبال خوبی بوده است و من قصد دارم در این جلسه در باب این فصل به گفتوگو بپردازم.
این مترجم در ادامه نشست با اشاره به عنوان کتاب اظهار داشت: این عنوان به دور از هرگونه ادعا میباشد و به صورت کامل به مدیریت فراگیر پرداخته و نکاتی را به صورت تجربی و عملی یادآور شده است.
• کیفیت یعنی آفرینش بهتر
یوسفی در توضیح فصول کتاب گفت: این کتاب شامل شش مبحث میباشد و فصل اول شامل مفاهیم و تاریخچهای درباره مدیریت کیفیت است. وی با مهم دانستن تاریخچه هر مبحثی اظهار داشت: فصل دوم کتاب به رویکرد تولیدی میپردازد و چگونگی نوآوری و ارائه محصولات جدید را عرضه میدارد.
این مترجم در توضیح مسائل مطروحه در فصل سوم گفت: در این فصل با فرض توسعه محصولات به ابزارهای شناخته شده اشاره میکند و چگونگی کنترل ابزار را مورد بحث قرار میدهد.
یوسفی در ادامه فصل آخر کتاب را فصلی کمحجم و در عین حال کاربردی ارزیابی کرد و اظهار داشت: به اعتقاد من، کیفیت به معنای آفرینش بهترین است، زیرا کیفیت و بحثهای آن از اولین روزهای زندگی بشر و همراه با دستاوردهای او بوده و هر روز به بهترین وجه ارائه میشود.
مترجم کتاب با بیان اینکه امروزه کیفیت از سلیقه شخصی افراد خارج شده است، اظهار داشت: امروزه بحث کیفیت و تقسیم کار معنا یافته است.
یوسفی در ادامه با اشاره به تکامل مفهوم کیفیت گفت: کیفیت از سال 1900 به معنای سهولت در استفاده و برآوردن نیازها و استانداردها میباشد و مفاهیم دوام، قیمت، حفظ منافع جامعه، حفظ محیطزیست و رعایت حقوق نسلهای آینده نیز از سال 1980 در کیفیت کالا وارد شده است.
• اولین جایزه اقتصادی در ژاپن
یوسفی، مترجم کتاب «مدیریت کیفیت فراگیر» سرآغاز توجه جهانی به این مدیریت در ژاپن را در خبرگزاری NBC آمریکا در سال 1980 دانست و گفت: این خبرگزاری طی گزارشی از عملکرد ژاپن در عرصه مدیریت کیفیت اذعان داشت که «اگر ژاپن توانایی پیروزی در عرصه مدیریت کیفیت را به دست آورده است، چرا آمریکا در این فرایند پیروز نباشد؟»
این مترجم با بیان اینکه ژاپنیها در سال 2004 دارای 800 میلیون دلار زیرساخت در کشورشان بودند گفت: ژاپنیها در این عرصه دارای خلأ نمیباشند و از اوایل دسترسی به مدیریت و الگوی TQM به طراحی جایزه دمینگ پرداختند.
وی در ادامه نقد کتاب در توضیح جایزه دمینگ گفت: این جایزه الگوی ارزیابی مستمر شرکتهای اقتصادی میباشد و کسب آن افتخار بزرگی برای شرکت محسوب میشود. آمریکاییها این جایزه را بومیسازی کرده و به نام (MBNQA) یا مدل مالکوم بالدریج نامگذاری کردند. در سال 1996 نیز اروپاییان جایزهای مشابه دمینگ به نام EFQM را بنیاد نهادند.
یوسفی ایران را نیز از این قاعده مستثنی ندانست و اظهار داشت: در ایران این جایزه به نام مدل سرآمد ملی میباشد و بر خلاف ژاپنیها که دارای یک جایزه بودهاند، ایران از سوی اداره استاندارد و سازمان گسترش دو جایزه را طراحی کرده است.
این مترجم در ادامه جلسه گروه کلیات با اشاره به تعریف کنترل و برگزاری سمپوزیومهای سه ساله اروپا، آمریکا و ژاپن گفت: بعد از برگزاری سمینارها، در سال 2000 رویکردهای مدیریت اصلاح شد. هر چند در دهه 1990 مدیریت کیفیت جامع (TQM) دارای تعاریف جدیدتری مانند نظاممندی و اهداف بوده است.
• تولیدات صنعتی در خارج از ژاپن
یوسفی در پاسخ به پرسشی درباره الگوبرداری از کشور ژاپن گفت: در دوره آموزشی در ژاپن کلاسها بر بحث خدمات متمرکز بود و ژاپن حجم فعالیت صنعتی خود را به حوزه کشورهای تایلند، مالزی، فیلیپین و اندونزی کشاند. وسایل الکتریکی با مارکهایی مثل هیتاچی و ... با عنوان تایلند و مالزی عرضه میشود و ژاپن فعالیت صنعتی خود را به حوزه خارج از ژاپن کشانده است. وی با اشاره به عدم اتلاف منابع گفت: ژاپنیها با وجود تولید محصولات چند تنی، دارای کمترین اتلاف منابع میباشند.
یوسفی در ادامه نشست به حلقه کنترل کیفیت در ژاپن اشاره کرد و اظهار داشت: حلقه کنترل در ژاپن از پایینترین سطح سازمان شروع میشود و آنها در رفع مشکلاتشان به همفکری و مشارکت میپردازند، چنانکه تا سال 1969، 1400 حلقه کنترل تشکیل شد.
یوسفی در پایان جلسه درباره مدیریت کیفیت و TQM در ژاپن گفت: TQM، فلسفه مدیریتی است و در مرحله اجرایی به سراغ ابزار میرود و در رویکردهای انسانی، با ارزشگذاری به نیروی انسانی و سبکهای رهبری پیش میرود.
آخرین جلسه تابستانی گروه کلیات با پرسشهای حاضران از مهندس رضا یوسفی در باب کتاب و شیوه مدیریتی ایران و ژاپن به پایان رسید.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:30  توسط مریم مرادخانی
|
«روزی صیادان قضا و قدر دام تقدیر بازگسترانیدند و دانه ارادت در آنجا تعبیه کردند و مرا بدین طریق اسیر گردانیدند. پس، از آن ولایت که آشیان ما بود به ولایتی دیگر بردند، آنگه هر دو چشم من بردوختند و چهار بند مخالف بر من نهادند و 10 کس را بر من موکل کردند ...، آنگه مرا در عالم تحیر بداشتند، چندانکه اشیای خویش و آنچه بر من معلوم بود، فراموش کردم، میپنداشتم که خود من پیوسته چنین بودم ...»
و چنین است که شهابالدین سهروردی از طریق اشراق به جستوجوی آن سرزمینی است که به راستی بایسته انسان است، انسانی که در دام صیادان قضا و قدر به چهار بند مخالف اسیر گشته و میپندارد که پیوسته چنین بوده است.
شیخ شهابالدین سهروردی چهرهای برجسته در حکمت، فلسفه و عرفان است. او در سال 549 هجریقمری در قریه سهرورد زنجان دیده به جهان گشود. اولین آموختههای او در شهر مراغه نزد مجدالدین جیلی بود.
سهروردی نزدجیلی، فقیه مشهور آن زمان، فقه را آموخت و در همانجا و نزد همین استاد با فخر رازی، منتقد بزرگ فلسفه مشاء همدرس بود. با آنکه این دو از نظر علمی تفاوتهای آشکاری با یکدیگر داشتند، اما دوستی و الفتی عجیب میان این دو برقرار بود.
شیخ اشراق، پس از تکمیل تحصیلات به اصفهان رفت تا نزد ظهیرالدین فارسی، علم منطق را بیاموزد. او در همین شهر بود که برای نخستین بار با افکار ابنسینا روبهرو شد.
شهابالدین سهروردی پس از اتمام تحصیلات روبه عرفان و سلوک معنوی آورد. شیخ در جریان سفرهایش مدتی با جماعت صوفیه همکلام شد و به مجاهدت در تهذیب نفس و ریاضت مشغول گردید.
هنگامیکه سفرهای سهروردی گستردهتر شده بود به آناتولی رسید و از آنجا به حلب سوریه رفت. در همان شهر با ملک ظاهر پسر صلاحالدین ایوبی، دیدار کرد. ملکظاهر شیفته شیخ شده و از او خواست که در آنجا بماند، سهروردی پذیرفت و درس و بحث خود را در مدرسه حلاویه آغاز کرد، در همین مدرسه بود که شاگرد و پیر وفادارش شمسالدین شهروزی به او پیوست.
از شیخ اشراق در طول عمر کوتاهش حدود 50 کتاب و رساله به یادگار مانده است، آثار او نه تنها حاوی تفکرات اوست بلکه به طرز شگفتی از نظر فصاحت و بلاغت تحسین شده و دارای نثر قوی و پختهای است.
برخی کتابهای این شیخ شهید صرفاً فلسفی است و به زبان عربی نگاشته شده است؛ مانند تلویحات، المقاومات و مطارحات و معروفترین کتاب وی به نام، حکمتالاشراق از این جمله است.
رسالههای عرفانی وی به زبانپارسی و برخی به عربی است؛ از آن جمله عقل سرخ، آواز پرجبرئیل، صفیر سیمرغ و لغت موران به پارسی و هیاکلالنور و کلمهالتصوف به عربی میباشد.
سهروردی حقیقت را امری واحد میدانست و آن را منسوب به خداوندی واحد دانسته و اصطلاح «الحق من ربک» را از قرآن وام گرفته است.
سهروردی میگوید: «حقیقت، خورشید واحدی است که به جهت کثرت مظاهرش تکثر نمییابد، شهر واحدی است که بابهای کثیری دارد و راههای فراوان به آن منتهی است».
وی واقعیت اشیا را به نور تمثیل میکند و آنچه را که تفاوت میان آنهاست در شدت و ضعف نورانیت آنها میداند. او معتقد است که نوری واحد عامل آشکارشدن اشیاست و هستی مطلق و نورمحض را «نورالانوار» خداوند میداند.
• پیام حکمت سهروردی، حکمتی جاودان است
دکتر غلامحسین ابراهیمیدینانی، سرآمد سهروردیپژوهان معاصر است و در توجه به اندیشههای سهروردی، در کارنامه ایشان ویژگیهایی هست که در مقایسه با نمونههای آن بینظیر است.
دینانی در نشست ستایش فردوسی گفت: حکمتالاشراق خلاصه شاهنامه به زبان استدلال است.
وی معتقد است: همان چیزهایی که فردوسی به زبان حماسه گفته، سهروردی به زبان فلسفه گفته است و حکمتالاشراق خلاصهای است بر شاهنامه فردوسی به زبان استدلال.
دینانی در ادامه به ایران اشاره کرده و میگوید: ایران سرزمین توحید است که از همه بهتر توحید را فهمیدهاند، ایرانیان در طول تاریخ بیش از دیگر مسلمانان تفسیر قرآن نوشتهاند و علم کلام در ایران از دیگر جاها پیشرفت بیشتری داشته است.
• سهروردی را جدی نمیگیریم
این استاد فلسفه میگوید: سهروردی یک فیلسوف است، پیام حکمت سهروردی، حکمتی جاودان است. سهروردی خودش میگوید «من برای احیای حکمت خسروانی آمدهام، من حکمت اشراق را از جایی آغاز کردم که ابنسینا به پایان برد»، اما متأسفانه سهروردی را نمیخواندیم و دیگران هم نمیخوانند، 800 سال است سهروردی را جز سه، چهار نفر نخواندهاند، اکنون هم سهروردی را جدی نمیگیریم. وی پیشکسوت حکمت ایران است و فلسفه سهروردی، فلسفه حکمت نور است که ریشه در ایران باستان دارد.
دینانی، سهروردی را با استناد به گفته خود او «احیاکننده حکمت» میداند. در حقیقت، سخن دینانی ناظر به نقش بسیار مهم سهروردی در تاریخفلسفه است و در این نقش، او به خوبی توانسته به ابعاد مختلف معنای حکمت بپردازد.
• سهروردی، فیلسوف نور
ابراهیمیدینانی، سهروردی را فیلسوف نور میداند و اینکه فلسفه او بر این اساس استوار بوده است. در مجموعه نوشتههای این استاد فلسفه درباره شیخاشراق، سهروردی را فیلسوف دانسته و میگوید: سهروردی اگرچه شارح و مفسر سنت فکری مشائیان مسلمان و در رأس آنها ابنسیناست، اما خالی از ابداع فلسفی نبوده و برای تأسیس حکمت اشراقی خود دست به ابداع فلسفی زده است، بنابراین در این نوشته، سهروردی نه تنها فیلسوف بلکه «فیلسوف مؤسس» دانسته شده و در این تأسیس بسیاری از مسائل فلسفی نقد و بررسی شده است.
به نظر ابراهیمیدینانی در اندیشههای سهروردی یک اصل مسلم قابل توجه بوده و آن این است که اگر سهروردی بدون شاخصههای اصلی -که در اندیشه او سراغ داریم - بررسی شود، دیگر نمیتوان او را در مقام تفکر و اندیشه دارای سخنی تازه دانست. یعنی با قرار دادن او در سلک تصوف در واقع او را در سلسله نسب معنوی قرار دادهایم که در این جعل، مقام تفکر فلسفیاش را از وی گرفتهایم. بنابراین حکمت و فلسفه اساس اندیشه سهروردی محسوب شده است.
افق دید و منظره شهود سهروردی بسیار وسیع و گسترده است. به عقیده دینانی، انس پیشینیان با واقعیت و درک آنان از حقیقت بیشتر و روشنتر از متأخران میباشد.
جای هیچگونه تردیدی نیست که سهروردی در طلب حکمت گام برمیداشته و در جستوجوی حقیقت بوده است ولی آنچه او میجست نه در مدرسه مراغه بود و نه در مدرسه اصفهان.
سهروردی خود را وارث حکمتی میداند که پیشینیان تنها از اجمال آن آگاه بودند ولی وی آن را در خط مخصوص خود تنظیم کرده و گسترش داده است. این خط مخصوص اسلوبی از اندیشه است که با شهود باطنی به هیچوجه بیگانه نمیباشد. سهروردی نخستین کسی است که در دوره اسلامی این خط اندیشه را تنظیم کرده و آن را حکمتاشراقی خوانده است. حکمتاشراقی مشاهدهای وجدانی و معاینهای عرفانی است که به وسیله آن حقیقت وجود چنانکه هست برای انسان پدیدار می گردد. لفظ اشراق همانطور که در عالم محسوس دلالت دارد بر فروغ بامدادی و لحظهای که در آن، سپیده صبحگاهی در نخستین پرتو خورشید پدیدار میآید، در آسمان معقول جان نیز دلالت دارد بر لحظه و آنی که در آن نور مجرد معرفت به پیدایی میگراید.
***
« ... چون مدتی بر این برآمد، قدری چشم من بازگشودند، بدان قدر چشم مینگریستم، چیزها میدیدم که دیگر ندیده بودم و آن عجب میداشتم ... عاقبت چشم من باز کردند و جهان را بدین صفت که هست به من نمودند، من در بندی مینگریستم که بر من نهاده بودند و در موکلان، با خود میگفتم که گویی هرگز بود که این چهار بند مخالف از من بردارند و این موکلان را ... چنانکه لحظهای در هوا طیران کنم و از قید فارغ شوم!»
بدین ترتیب شیخ شهابالدین سهروردی، فیلسوف حکمتاشراقی و حکمت نور را زندانی کرده و در سن 36 یا 38 سالگی به شهادت رساندند. جنازه شیخ جوان را در روز جمعه آخر ذیالحجه سال 587 هجریقمری از زندان بیرون آوردند و روح بلند او دیگربار انوارخورشید را به خویش پذیرفت ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:57  توسط مریم مرادخانی
|
روشنایی و آبی آسمان برای کودکانی که کار میکنند، معنای دیگری دارد. آبی آسمان برای کودکان کار، از خانه بیرون زدن است، برای به دست آوردن لقمه نانی برای جبران نداریها. خوب که گوش کنی، زیر این آسمان و لابه لای درختان پارکها، سرچهارراهها، تنها صدای التماس کودکان است که به گوش می رسد.
اگر صدایشان را نشنوی، حتماً وقتی مقابلت میایستند، متوجهشان میشوی «یه آدامس بخر، خانم یه فال بخر، کفشهاتو واکس بزنم».
این مشاغل جزو شغلهای پاکیزه و شرافتمندانه این کودکان است، کودکانی که تا بزرگ نشدند دستانشان آغشته به کار شده است و دهانشان بوی الفاظ کاسبکارانه میدهد، چشمان آنها به جای اینکه به آینده خیره شود به دستان تو امیدوار است.
×××
هر ساله وقتی به استقبال روز کودک و 12 ژوئن، روز جهانی مبارزه علیه کار کودکان میرویم، میلیونها کودک در سراسر جهان در شرایط سخت و غیرانسانی به سر میبرند، براساس گزارشات بینالمللی بیش از 200 میلیون کودک در جهان مشغول به کارند که از این میان بیش از نیمی از آنان به مشاغل سخت و زیانآور گمارده میشوند، با توجه به ممنوعیت کار کودک، همچنان این پدیده در حصاری از سکوت به حیات خود ادامه میدهد.
• کار کودکان کمتر از 15 سال ممنوع است
نگاهی به قوانین موجود به صراحت گویای ممنوع بودن و به کار گماردن افراد کمتر از 15 سال تمام است و کودکان 15 تا 18 سال نیز با رعایت شرایط کاری تعریف شده در قانون میتوانند کار کنند، اما براساس این قوانین، کار کردن در خیابان جرم نیست، هرچند که کنوانسیون جهانی حقوق کودک افراد زیر 18 سال را کودک به شمار میآورد.
موسوی، مدیرکل دفتر آسیبدیدگان سازمان بهزیستی معتقد است: هرچند از نظر انسانی، نوجوانان باید در این سنین به تحصیل بپردازند اما واقعیت این است که به دلیل نیاز مالی خانوادهها باید بخشی از هزینههای زندگی توسط این کودکان تأمین شود.
مدنی، کارشناس جامعهشناسی درباره قوانین موجود در زمینه کودکان کار میگوید: مطابق ماده 79 قانون کار جمهوری اسلامی ایران، به کار گماردن افراد کمتر از 15 سال ممنوع است و نیز طبق بند ماده 32 پیماننامه جهانی حقوق کودک که ایران نیز از امضاکنندگان آن است، باید حقوق کودک را برای برخورداری از حمایت در برابر بهرهکشی اقتصادی و انجام هرگونه کاری که ممکن است زیان بار باشد، خللی در تحصیلش وارد آورد و به سلامتی یا رشد جسمانی، ذهنی و اخلاقی او آسیب برساند، به رسمیت بشناسد.
• کودکان کار، ضد اجتماعی هستند
رضا، یکی از کودکانی است که بساط واکسزنی خود را همیشه داخل پارک میچیند. در حالی که عرق از سر و رویش شره میکند، میگوید: من و امثال من هم، مثل کودکان دیگر هستیم، دنیای آزاد خودمان را میخواهیم، ای کاش کسانی بودند که به خانوادههای ما کمک میکردند که ما هم در خیابان نباشیم، کنار خانوادهمان بمانیم، بازی کنیم، درس بخوانیم و ...
مدنی در ادامه درباره کودکان کار میگوید: اولین و مهمترین عامل به وجود آمدن کودکان کار، فقر است و براساس گزارش سازمان جهانی کار، کودکان 34 تا 37 درصد از منابع مورد نیاز خانوادهها را تأمین میکنند و کار آنها برای خانوادههایشان ضروری است.
با به وجود آمدن نسل دوم و سوم کودکان کار میتوان گفت که قشر نسبتاً وسیعی از جامعه نسبت به این کودکان بیتفاوت شدهاند، بیتفاوتی خانوادههای این کودکان نیز نسبت به وضعیت فرزندانشان عامل بسیار مهمی است، تا جایی که مدنی میگوید: «بیش از 5/1 میلیون کودک در سن مدرسه، در مدرسه حضور ندارند»، حسینی از دیگر کارشناسان در زمینه اجتماعی درباره کودکان کار میگوید: این کودکان متعلق به خانوادههای نابسامان هستند، که بیثباتی شخصیتی، بدرفتاری و عدم رشد خلاقیت از جمله پیامدهای این خانوادهها میباشند.
وی در ادامه با اشاره به آسیبها و بزهکاری این کودکان معتقد است: این کودکان به علت جدایی از همسالان خود، عموماً ضداجتماعی هستند.
دکتر حسینی در ادامه میگوید: پدیده کار کودکان یک آسیب اجتماعی نیست، بلکه یک مسئله اجتماعی است.
در این میان نظریات جامعهشناسان و شرایط و رفتارهای به وجود آورنده کودکان کار را نباید از نظر دور داشت، زیرا عدم تعادل و ضعف انسجام اجتماعی از عوامل مهم در به وجودآمدن کودکان کار و خیابان است.
• تداوم حضور کودکان در مشاغل سخت
کودکان کار، قربانیان خاموش و بیدفاع غفلت، نابرابری و فقر هستند، تاکنون تلاشهای انسانی فراوانی در عرصه تدوین و تصویب قوانین حمایتی به نفع کودکان صورت پذیرفته است.
چندین سال گذشته برای حذف کار نوجوانان در برخی مشاغل مقررات تازهای وضع شد که براساس آن 23 نوع شغل برای افراد 15 تا 18 سال که با عملیاتی نظیر جوشکاری و کار با وسایل ارتعاش بالا سر و کار دارند، ممنوع شد و براساس این قانون استفاده از کودکان در حفر قنات، کار در دامداریها، قالی و زیلوبافی و نانواییها ممنوع گردید.
اما امروزه، شواهد نشان میدهد، تنها تصویب صرف برخی قوانین چارهساز نیست، زیرا این قوانین چندان تأثیری در عدم بکارگیری کودکان در این بخشها نداشته است و استفاده از کودکان در نانوایی، آهنگری و قالیبافی همچنان مرسوم است.
عدم حضور کودکان کار در مدرسه، تأمین مالی خانوادهها توسط این کودکان از مسائل پررنگ و مهم در عرصه کار کودکان است. براساس آخرین آمارهای منتشر شده، 35 درصد این کودکان بیسواد، 34 درصد دارای تحصیلات ابتدایی و 24 درصد دارای تحصیلات راهنمایی میباشند.
• کار کودکان، همچنان موضوعی بلاتکلیف است
مدیرکل دفتر آسیبدیدگان اجتماعی سازمان بهزیستی میگوید: این سازمان تنها مسئول رسیدگی به کودکان کاری است که محل کار آنها خیابان است و رسیدگی به دسته دوم این کودکان که در کارگاهها مشغولاند، به عهده وزارت کار و امور اجتماعی است.
مدنی نیز با اشاره به وضعیت کار کودکان میگوید: این مسئله نیز همچون دیگر مسائل اجتماعی کم و بیش بلاتکلیف باقی مانده و با وجود متولیان متعدد باید گفت که هیچکدام از آنان اقدام جدی به عمل نمیآورند.
وی در ادامه معتقد است: وزارت کار جدیترین و اصلیترین نهادی است که باید از کار کودکان ممانعت به عمل آورد، اما به طور دائم شاهد افزایش آمار این کودکان هستیم.
در همین رابطه، برخی وکلای دادگستری نیز معتقدند: افزایش آمار طلاق و مبتلایان به اعتیاد که گریبانگیر بسیاری از خانوادهها در سطوح پایین میشود معضلاتی هستند که منجر به طلاق زوجین میکرد. سازمان بهزیستی و انجمنهای حمایت از کودکان کار وظیفه حمایت از این افراد را برعهده دارند، اما این ارگانها پاسخگوی عده زیاد کودکان کار نیست. زیرا بسیاری از کودکان در آلونکها و فضاهای بسیار بد به صورت گروهی روزگار میگذرانند و حتی به دام اعتیاد کشیده میشوند.
×××
اما ای کاش نمایش قصه کودکان کار، در همین اپیزود به پایان میرسید، اما کارگاههای زیرزمینی و زمینی بسیاری است که کودکان در برابر کارشان دستمزد عادلانه دریافت نمیکنند و در عین حال تاوان سنگینی مثل از دست دادن سلامتی، آزارهای جسمی و حتی انگ به وجود آمدن آسیبهای اجتماعی را در برابر عرضه کودکیشان به دست میآورند.
قصه کودکان کار، قصه کهنه و رنگباختهای است، هرساله وقتی به استقبال روز کودک و یا 12 ژوئن، روز جهانی مبارزه علیه کار کودکان میرویم، هزاران بیانیه و قطعنامه صادر میکنیم، اما باز هم یادمان میرود که کودکان کار، کودکان همین حوالیاند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 11:11  توسط مریم مرادخانی
|
صدای امواج دریا و توقف چند اتومبیل، و صدای خنده زنان و مردان و کودکان، نقطه آغازین فیلم «درباره الی ...» است. فیلمی که ماجرای سفر چند خانواده به شمال میباشد که در این میان یک زن مفقود میشود. انتظار زیادی برای تماشای این فیلم کشیده شد، چه در آن زمان که تکلیف نمایش آن در جشنواره روشن نبود و چه به هنگام اکران عمومی.
«درباره الی ...» چشمان ما را به پرده نقرهای میدوزد و آنقدر تأثیرگذار است که تا ساعتها فکر و خیال آن، دست از سر بیننده برنمیدارد. اتفاقی که در سینمای ایران به ندرت پیش میآید.
شاید در نگاه نخست، «درباره الی ...» شباهتی با «ماجرا» ساخته آنتونیونی داشته باشد، اما این شباهت دور تنها در حد تأثیرپذیری یک ایده کلی است. آنچه مهم است، چگونگی بکارگیری این تأثیرپذیری و پرورش آن است. «درباره الی ...» یک اثر هنری کاملاً متمایز است، چراکه در پرتو شگردهایی که فرهادی در فیلم خود به کار گرفته و سطح بالای آن به لحاظ هنری این مسئله را به حاشیه رانده و کمرنگ میکند.
• سینمایی که انتظار داریم
«درباره الی ...» فیلمی است جهانی مصداق بارز سینمایی که در انتظارش بودیم، سینمایی که ایرانی باشد. دستمایه «درباره الی ...» حول محور قضاوت میگردد، قضاوت آدمها درباره یکدیگر که گاه شکلی بیرحمانه و هولناک مییابد، آن هم بر پایه کوچکترین نشانهها که باعث چرخش کامل ذهن آدمها برای قضاوت میشود. فرهادی با دست گذاشتن روی آدمهای آشنا از طبقه متوسط، آنها را در شرایط و موقعیتی قرار میدهد که بازتاب آن را در روابط میان آنها به تصویر بکشد. «درباره الی ...» فیلمی است مملو از جزئیات، جزئیاتی که در آن پخش شده است. این جزئیات در کنار هم قرار گرفته و تأثیر نهایی را در لحظه مورد نظر برجای میگذارند.
اگرچه در طول فیلم آدمها مدام در حال قضاوت کردن درباره الی و حتی درباره خودشان هستند، اما خود فیلمساز از موضعی بیطرفانه دست به قضاوت میزند.
• همه چیز بر عهده تماشاگر است
همه چیز بر عهده تماشاگر فیلم است، تماشاگری که وارد دنیای فیلم میشود و همپای شخصیتها مدام در حال حدس و قضاوت است. «درباره الی ...» به شدت واقعگرا و پذیرفتنی است. کنشها و واکنشها آن چنان است که هر انسانی میتواند خود را درگیر آن ببیند. در این فیلم دستمایه کهنه نمیشود، تاریخ مصرف ندارد و فیلم تعلیقی را در پی دارد که تماشاگر را رها نمیکند، تماشاگر فکر میکند انگار در کنار بازیگران فیلم است. همراه این جمع دوستانه حضور کوتاه الی را درک میکند و سرنوشت الی برای او دغدغه میشود.
• قضاوت درباره «درباره الی ...» مشکل است
نیما حسنینسب، منتقد سینما درباره این فیلم میگوید: قضاوت درباره فیلمی که مضمون پیچیده و چند لایهاش اصلاً درباره «قضاوت» کردن است، کار سادهای نیست. اتفاق عجیب و نادر جشنواره بیست و هفتم درست در همینجا شکل میگیرد و رخ نشان میدهد.
این منتقد، چهارمین اثر سینمایی فرهادی را در سینما شکلی معجزهوار میداند که ما آدمهای امروزی در اختیار داریم تا در این آیینه شفاف چهرههای مختلف خودمان و دیگران را ببینیم و بعد که همه چیز تمام شد و پرده فروافتاد آن را ارزشگذاری کنیم.
حسنینسب معتقد است: نوشتن و حرفزدن درباره «درباره الی ...» تکرار مکررات است، زیرا فیلم «درباره الی ...» با اسم بامسما که مثل خود فیلم همانقدر ساده به نظر میرسد که پیچیده است و آن سه نقطه پایانی که این اسم ساده را تا فرسنگها دورتر از چیزی که دربارهاش تصور میکردیم امتداد میدهد، جلو میبرد و همچنان مبهم و رازآمیز و بیپایان نگاهش میدارد.
این منتقد تعریف کردن از «درباره الی ...» و توصیف ویژگیها و قابلیتهای سینمایی کمنظیرش در میان تولیدات سینمای ایران و تشریح و تحلیل دلایل این تمایز و تفاوتها را تکرار قضایای مبرهن این فیلم میداند.
• دروغ مصلحتی از تبعات جامعه است
دروغ مصلحتی از تبعات جامعه است و در لایهلایه آدمها نیز وجود دارد. یکی از کارشناسان جامعهشناسی با بیان این مطلب میگوید: سپیده، یکی از بازیگران محوری فیلم، حقایقی را از دیگران پنهان نگاه میدارد که شاید بیان آنها مشکلات دیگری را به همراه داشته باشد.
وی معتقد است: به نظر میرسد قبل از محاکمه افراد در چنین شرایطی میبایست شرایط بحران و مصلحتاندیشی را زیر سؤال برد، این جامعه است که سپیده را به ناراستی و پوشیدگی سوق میدهد، این رجحان مسائل گنگ و نامشخص بر صداقت است که آدمها را گاه در ابراز حقایق دچار تردید میکند.
***
درس مهم و اساسی و فراموشنشدنی «درباره الی ...» شاید همین باشد که اصغر فرهادی با ساخت این فیلم - خواسته یا ناخواسته- تماشاگر را درگیر و گرفتار حقیقت و واقعیت قضاوتهایش میکند. از این منظر، یک وجه جدی و شاید نادیده گرفته شده «درباره الی ...» فرصتی است که به تماشاگر میدهد که در قضاوتها و ارزشگذاریهایش در برابر چیزهای دیگر فکر کند و به این نتیجه برسد که در جایگاه کدام شخصیت فیلم است و دلش میخواهد جای کدام یک از آنها باشد. «الی» اینجا تمثیلی از فیلمها و اصلاً خود سینماست و ما که بیننده و داور و نظردهندهاش هستیم، رودرروی آزمون دشواری قرار گرفتهایم ... و فرصت فکر کردن درباره این رودررویی دشوار و جذاب و خطیر مثل همان سه نقطه انتهایی نام فیلم میتواند تا کجاها که امتداد داشته باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 17:53  توسط مریم مرادخانی
|
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام
دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام
دوست میدارم
به خاطر عطر نان گرم
به خاطر برفی که آب میشود
به خاطر نخستین گناه
به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
به جای کسانی که دوست نمیدارم
تو را دوست میدارم
پل الوار
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:26  توسط مریم مرادخانی
|