تبليغاتX
ساز خاموش





































ساز خاموش

ادبی.هنری

دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر

راز اين حلقه كه در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت:
حلقه خوشبختي است، حلقه زندگي است

همه گفتند: مبارك باشد
دخترك گفت: دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي

زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهائي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته، هدر

زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي، اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشنگي است

حلقه بردگي وبندگي است

                                          فروغ فرحزاد

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


خدایا

از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار.

نگاهی ،

یادی ،

تصویری ،

خاطره ای

 برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد

روزی چقدر عاشق بودیم

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


به خواب که میروی

سرم سنگین می شود

سر سنگین می شود 

با همه مخدرها..

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


حرم نفسهایت مرا به دنیای دیوانگان راهی   میکند

پادشاهی کن

تو پادشاه قصیر دلم باش و

من

بانوی قلمرو قلبت...

هیچ رقیبی ندارم ...

جز ...

آینه....که هروز تو را نگاه میکند

او رام هم شکست خواهم  داد...!

                                             م.ش



نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


نمی دانم چرا...!

با اینکه همیشه سر به هوا بودم

هر بار سرم به سنگ میخورد.....


                                            میلاد تهرانی

نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


سلام دوستای عزیزم من باز به خونه دلتون برگشتم فک میکنم بعد از 2 تا 3 ماه هست که از شما دورم اما دیگه تنهاتون نمیزارم بازم با نظرهای قشنگتون منو دلگرم کنید...

نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


خداوندا...

مگر نه اینکه من نیز چون تو تنهایم

پس مرا دریاب

و به سوی خویش بازگردان

دستان مهربانت را بگشا

که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


من

پری کوچک غمگینی رامی شناسم

که در اقیانوس مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد

آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب

با یک بوسه می میرد

و سحرگاه 

از یک بوسه به دنیا

خواهد آمد...

                                      فروغ

نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 3:54 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|


سلام بچه ها

خستم این روزا حال و حوصله هیچی ندارم داغونم گیج تورو خدا ناراحت نشین به حساب بی معرفتی نزارین فقط درکم کنید حالم خوب شد میام ....فعلا بای

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور1390ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


بعد از این همه تلاش

آخرشم هیچ....

نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|


آزادی در بی آرزویی است

                      بودا                   

نوشته شده در جمعه 28 مرداد1390ساعت 2:19 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|


اگر از کسی متنفری از قسمتی از خودت در او متنفری چیزی که از ما نیست

نمیتواند افکار ما را مغشوش کند

                             هرمان هسه

نوشته شده در جمعه 28 مرداد1390ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|


زندگی

       زندگی همانند لبخند ژکوند است  در نظر اول به روی بیننده تبسم میکند اما اگر در او دقیق شوی

          می گرید 

                        ژری تایلر

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


عشق

عشق ما را میکشد تا حیاتمان بخشد

                                                 ویلیام شکسپیر

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


او شراب بوسه میخواهد زمن

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

                                        فروغ فرخزاد

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|


....از تولید به مصرف
نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|


نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|


بی خیال.....
نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


...همین حالا

   این شعر را همین حالا بخوان

   وگرنه بعد ها باورت نمیشود

   هنگام سرودنش چگونه عاشق بودم 

  همین حالا بخوان

  این شعر را

که ساختار محکمی ندارد

و مثل شانه های تو 

هر بار گریه میکنم میلرزد!

   

      

نوشته شده در شنبه 22 مرداد1390ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


هوا بس ناجوانمردانه 

گرم

            است

نوشته شده در شنبه 22 مرداد1390ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


دلتنگ معصومیت بر بادرفته فصل کودکیم هستم که قربانی هوس قد کشیدنم شد....
نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


دلم به بهانه ی همیشگی گریست

بگذار بگرید

و

بداندهر آنچه خواست همیشه

نیست

نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط مهسا شکری|


سلام به دوستای خوب و با صفای خودم

ببخشید اگر مدتی از من خبری نبود و آپ نکردم

اینو به حساب بی معرفتی نزارید باور کنید در گیرم اگراز من خبری نشد دلگیر نشید من میام و هر وقت بیام واسه  همتو ن پیام  میزارم  تا اونجایی که بتونم نظراتون  رو میخونم و جواب میدم...

با آرزوی سر بلندی برای شماها که گرمو با صفا هستین.....

نوشته شده در شنبه 1 مرداد1390ساعت 2:45 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|


هر چند نمیدانم خوابهایت را با که  شریک می شوی

اما

هنوز....

شریک تمام بی خوابی های من تویی....

نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|


دنبال واژه نباش

کلمات فریبمان میدهند وقتی اولین حرف الفباکلاه سرش میرود

فاتحه ی بقیه حروف را باید خواند.....

نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|


من با چشمانی نمور

زندگی را

به سلیقه یچشمانت چید ه ام

تو اما هنوز

بوی دلتنگی میدهی

 

نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|


هی فلانی....میدانی؟

میگویند:رسم زندگی چنین است

می آیند....می مانند....عادت میدهند....

و

میروند....

و

تو در خود تنها می مانی

راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است؟

مثل همه فلانی ها...

نوشته شده در شنبه 11 تیر1390ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|


جایی در پشت ذهنت به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست....

 

 

نوشته شده در شنبه 11 تیر1390ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|


گاهی دلم میگیرد...

از آدم هایی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم

فریبت می دهند

دلم میگیرد...

از خورشیدی که گرم نمیکند

و

نوری که تاریکی میدهد

از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت میدهند

دلم میگیرد...

از سردی چندش آور دستی که دستت رامی فشارد

و

نگاهی که به توست و هیچ وقت تو را نمیبیند

از دوستی که برایت

هدیه دو بال برای پریدن می آورد

و بعد

پرواز را با منفورترین کلمات دنیا معنی میکند

و

دلم میگیرد...

از چشم امید داشتن به این همه هیچ

گاهی حتی

از خودم هم

دلم میگیرد

دکتر  شریعتی

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 2:48 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|


وقتی به دنیا می آییم در گوشمان اذان می گویند ووقتی می میریم برایمان نماز میخوانند

زندگی چقدر کوتاه هست....

فاصله ی بین اذان تا نماز....

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط مهسا شکری|



مطالب پيشين
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 

Design By : Pars Skin